X
تبلیغات
افسوس

افسوس

از دلتنگیهایم می نویسم

گاهی وقتا

گاهی وقتا از اینکه دیده نمیشی خسته میشی! گاهی وقتا از اینکه دیده میشی! گاهی وقتا از اینکه اصلا مطالبتو نمی خونن و بی جهت کامنت میذارن. کامنتهایی که کوجکترین ربطی به مطلب نداره. گاهی وقتا دوست داری کامنتها هیچ ربطی به مطلب نداشته باشه.

گاهی وقتا میون نظر دیگران دنبال یه گمشده میگردی! خودتم نمی دونی چیه! گاهی وقتا توی گمشده ها دنبال یه بانشون میگردی!

گاهی وقتا با اینکه دور و برت شلوغه احساس بی کسی می کنی، گاهی وقتا فقط یکی رو داری اما احساس می کنی دنیا همه برات سر تعظیم فرود میارن.

گاهی وقتا هیچ کاری نداری اما حوصله نوشتن چند جمله رو هم نداری، گاهی وقتا کلی کار سرت ریخته اما هر طور شده میای و آپ می کنی!

خدایا نمی دونم شاید با خودم بیگانه شدم "و لاتكونوا كالذين نسوالله فانساهم انفسهم" از کسانی نباشید که خدارو فراموش کردن که در واقع خودشونو فراموش کردن

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود،نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود...!


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:3  توسط آرزو  | 

وداع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 20:51  توسط آرزو  | 

امان از سنت شکنی

دقت کردین چقدر موسیقی های پاپ غمگین که مایه جدایی دو نفره یا بی وفایی و عدم وصاله زیاد شده. ادبیات پاپ گویا حول و هوش همین قضیه میچرخه. با خودم فکر می کردم اگر موسیقی رو تابع شرایط فعلی جامعه بدونیم این قضیه زیاد دور از ذهن نیست.

اما چرا گذشته اینطور نبود و قالب موسیقی تفاوت داشت برای اینکه آشنایی دختر و پسر با امروز کاملا متفاوت بود. قدیم (تقریبا چیزی حدود ۵۰ سال به قبل) دانشگاه، اینترنت، موبایل و ... نبود. قبل تر از اون که اصلا زنها پوشیه داشتند.شیوه آشنایی و ازدواج زن و مرد در قدیم کاملا سنتی بود. چون سنتی بود و چون از طرفی طلاق و جدایی قبح زیادی داشت پس قاعدتا اینطور بی وفایی ها معنی نداشت.

اما امروزه دلبستگیهای زیاد قبل از ازدواج پدر جوونا رو درآورده. دل بستگی پنهانی بدون حضور خانواده و ادامه پیدا کردنش تا مرز عاشقی حتی...

اینه که وقتی وصال انجام نمیشه عده ای به سیم آخر می زنن. اما اکثر این دختر بیچاره اس که این وسط ضربه می بینه چون احساسی تره. چون احساساتش بیشتر لطمه می خوره.

بپرهیزید از این طور دوستی ها و عشق ها

عشق هایی کز پی رنگی بود                                    عشق نبود عاقبت ننگی بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:26  توسط آرزو  | 

ماجرای کلاغه

بعد از یه کار مفصل توی یه روز کاری خسته و تنها توی پارک نشسته بودم. یه آب میوه کوچیک گرفته بودم. داشتم نی آب میوه رو از نایلنش به آرامی خارج می کردم که یه چیزی محکم به شونه ام برخورد کرد.

با اضطراب سرم رو بالا گرفتم متوجه شدم ضربه سهمگین کلاغی بوده. تعجب کردم که چرا باید این کارو بکنه. گفتم شاید نزدیک لونه یا نزدیک یکی از بچه هاش هستم. واسه همین جامو عوض کردم اما تا بلند شدم یه کلاغه دیگه محکم روی شونه ام زد.

دیگه مطمئن شدم خبری هست اما منشأ این حملات هوایی کجاست معلوم نبود؟!!!

تا اینکه پیرزنی که آن طرف گویا حواسش از ابتدا به من بود به آرامی سمتم آمد و گفت: دخترم مانتو براقی که پوشیدی توجه کلاغ ها رو به خودش جلب کرده. دیدم راست میگه دقیقا کلاغها انگار می خواستند چیزی رو از روی شانه های من بلند کنن.

خلاصه بی خیال آّب میوه شدم از ترس جان به سرعت از پارک گریختم اما خیلی برام جالب توجه بود که کلاغها اینگونه حرص و طمع نسبت به اشیاء براق دارند و حتی حاضرند خودشون رو به خطر بندازند. و چه خوشبختی این اشیاء برایشان به ارمغان می آورد؟

بعد متوجه شدم خیلی از آدمها هم همینطور هستند با اینکه میدانند اشیاء براق برایشان خوشبختی به ارمغان نمی آورد چنان به زیورآلات توجه و عنایت دارند که باقی مسائل مهم زندگی تحت شعاع آن قرار می گیرد.

چه زندگیهایی که به خاطر چشم و هم چشمی در جهت خریدن طلا و جواهرات برای خانومها به خطر نیوفتاده و چه دلزده گی هایی اتفاق نیوفتاده. به حال کلاغ نمی شود تأسف خورد چرا که طبق غریزه عمل می کند و قدرت فکر و تعقل ندارد اما به حال آدمی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:58  توسط آرزو  | 

افسوس

افسوس که ایام جوانی طی شد

 وان تازه بهار شادمانی طی شد

 آن مرغ طرب که نام او بود شباب

فریاد  ندانم کی  آمد و کی شد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 16:8  توسط آرزو  |